“همکارى، شالوده زندگى انسانى است”


گفت و گو با دکتر اميرحسين آريان‌پور



مطلب زير، متن گفت‌و‌گوي زنده‌ياد رفيق اميرحسين آريان‌پور با نماينده دانشجويان مبارز ايراني مقيم انگلستان است. اين مصاحبه 25 سال پيش از اين در آستانه انقلاب بهمن 1357 صورت گرفته و به موقع خود به شکل دست‌نويس و در سطحي محدود پخش گرديد. اين گفت‌و‌گو حاوي نکات بسيار روشنگر و منعکس کننده ديدگاه‌ها و اعتقادات اين دانشمند برجسته ايراني است.
مجله “دنيا” در اين شماره، متن اين گفت‌و‌گوي جالب را با اندکي تلخيص، به مناسبت پنجمين سال درگذشت رفيق اميرحسين آريان‌پور به چاپ مي‌رساند.


* در ايران افراد معدودى هستند که هر جا نسل جوان مدرسه رفته ما باشد، نام آن ها هم هست. يکى از اين افراد معدود و بايد اضافه کنم خوشبخت، شما هستيد. نسل جوان ايران هيچ وقت از شما جدا نبوده است.در گرما گرم مبارزه فعلى نام شما بر زبان خيلى از جوانان جارى است و افکار شما به دست آن ها در کار است. اين روزها ديگر صداى جوانان ما در گلو خفه نمى شود. صداى آن ها بلند است و حتى به آسمان مى رسد. با اين وصف مى خواهند صداى مانوس شما را هم که در سال هاى نااميدى و خفقان، صداى اميد و اعتراض بوده است، بشنوند. خصوصاً اين که چندى است از شما دور هستند. آمده ايم با شما گفت و گويى بکنيم.
آريان‌پور: به هيچ وجه سزاوار اين همه لطف دوستان نيستم. اميدوارم مانند گذشته، با الهام از انديشه هاى پاک و روشن دوستان، بتوانم هم چنان بعضى از جهل ها و قصورهاى خودم را بشناسم و اصلاح کنم.
* گفت و گو را شروع مى کنيم با اين پرسش که به چه منظورى ايران را ترک کرده ايد. آيا قصد داريد در خارج از کشور عهده دار کارى شويد؟
آريان‌پور: ابداً! بارها به دانشگاه هاى خارجى دعوت شده ام، اما هرگز نپذيرفته ام. براى دو منظور به اين جا آمده ام: اولاً درمان ناراحتى قلب که تنگى نفس هم از سال گذشته برآن اضافه شده است. ثانياً براى مطالعه کتاب ها و مخصوصاً مجله هاى علمى که براى اتمام دو تحقيق ناچيز من درباره “جامعه شناسى هنر” و “زمينه فلسفه امروز” لازم‌هستند.
* آيا در اين جا با گروه هاى دانشجويى تماس کافى داشته ايد؟
آريان‌پور: افراد و گروه هاى خودى و بيگانه کراراً براى تحصيل اطلاعات در زمينه انقلاب جارى ايران يا دعوت به سخن رانى و بحث، با من تماس گرفته اند. تا جايى که توانسته ام با خودى ها همکارى کرده ام. ولى با افراد و سازمان هاى بيگانه مخصوصاً بعضى گروه هاى وابسته به “حقوق بشر” رفتارى محتاطانه داشته ام.
* درباره آخرين گرفتارى دانشگاهى شما مطالبى در نشريات فارسى اروپا منتشر شده است. حتى يکى از نشريه ها نامه اى به امضاى شما که در واقع خود اعلام جرمى بر ضد دستگاه هاى دولتى ايران است، انتشار داده است. لطفاً بفرماييد قضيه از چه قرار بود.
آريان‌پور: قضيه تازه اى نبود. دنباله گرفتارى هاى سال هاى گذشته بود. همان طور که نامه مورد بحث هم حلقه‌اى بود از زنجيره نامه ها يا اعلام جرم هاى متعدد گذشته. مى خواستند مرا از محيط دانشجويى، از درياى پرشور زندگى بخشم، به خاک بيندازند. البته تازگى نداشت. اما اين بار وسايل جديدى به کار بردند. ابتدا بعضى از همکاران دانشگاهى مرا به جانم انداختند و از کرسى هاى درس و منبرهاى سخن رانى و حتى راديو دولتى براى اهانت و اتهام و تهديد استفاده کردند. بعد در محل کارم بلوا برپا کردند. سرانجام به وسيله اوباش مرا در نزديکى منزلم مورد حمله و ضرب و شتم قرار دادند... بگذريم از زشتى ها. به يارى دانشجويان بيدار و برخى از استادان حق طلب مقاومت کردم و تا پايان سال تحصيلى کلاس هايم را باز و فعال نگاه داشتم.
* اميدواريم که بعد از اين، کلاس هاى درس شما همچنان به روى دانشجويان باز باشد. برويم بر سر آثار شما. نوشته هاى شما پى درپى با تيراژ بسيار زياد به بازار مى آيند و به سرعت ناياب مى شوند. حتى بعضى از آثار شما را در داخل و خارج به شکل غيرمجاز عکس بردارى و تکثير مى کنند و به بهاى زياد مى فروشند. ولى مدتى است که به جز چند مقاله و رساله تکثير شده اثر تازه اى بيرون نداده ايد. مى گويند علت اين امر اختلافى است که با ناشر آثارتان داريد. لطفاً بفرماييد که ريشه اين اختلاف در چيست؟
آريان‌پور: در دو سال گذشته دو کتاب از نوشته هاى من تجديد چاپ شده اند. متاسفانه هر دو هم از لحاظ چگونگى کاغذ و چاپ و صحافى مورد ايراد قرار گرفتند و هم بهاى آن ها نسبتاً گزاف بود. چون در کار کتاب نويسى تنها به مصالح خوانندگان نظر دارم از ناشر گله کردم و خواستار شدم که بعد از آن بدون موافقت و نظارت من دست به چاپ و انتشار هيچ يک از نوشته هاى ديگر من نزند. ناشر هنوز صريحاً موافقت نکرده است. ولى انتظار مى رود که به زودى به توافق برسيم.
* چه آثارى را براى انتشار آماده داريد؟
آريان‌پور: همه کتاب هاى گذشته - چه ترجمه و چه تاليف -با تجديد نظر دقيق براى چاپ آماده اند. و پاک نويس کردن سه کتاب مفصل تازه که نزديک سى سال وقت گرفته اند شروع شده است. مقصودم “جامعه شناسى هنر” و “زمينه فلسفه امروز” و “فرهنگ فلسفه و علوم انسانى” است.
* درباره يکى از مترجمان و مولفان معروف آقاى باقر مومنى چه مى فرماييد؟ ايشان اخيراً به کتاب “زمينه جامعه شناسى” اقتباس شما ايراد گرفته اند و در مقاله اى ضمن حمله به آل احمد و شريعتى و به آذين، اشاره اى هم به شما کرده اند.
آريان‌پور: انتقاد آقاى مومنى از ديگران به عنوان نظر يک شخص در باره اشخاص ديگر کارى است مجاز. همان طور که هزاران نفر مرحوم آل احمد و مرحوم شريعتى و آقاى به آذين را ستايش مى کنند، يک نفر يا يک گروه هم مى تواند بر آن ها خرده بگيرد.
و اما در مورد نظر ايشان به کتاب “زمينه جامعه شناسى” : اين کتاب مانند هر کتابى در خور انتقاد است. مخصوصاً اين که در بحبوحه اختناق تهيه شده و لزوماً محدوديت هايى دارد. من هميشه از انتقاد ديگران استقبال کرده ام و چنان که مى دانيد، خرده هايى را که اهل نقد و از جمله آقاى مومنى بر “زمينه جامعه شناسى” گرفته اند، عيناً در جزوه اى نقل کرده ام و براى استفاده و قضاوت خوانندگان به پيوست “زمينه جامعه شناسى” انتشار داده ام.
اما درباره ايراد اخير آقاى مومنى: ايشان همان ايرادى را که قبلاً گرفته اند و من و دانشجويان بدان پاسخ داده ايم، با تفصيل و شدت بيشترى تکرار کرده اند و ضمن حمله بى دريغ به منابع کتاب يعنى شاخص هاى جامعه شناسى قرن بيستم - که برخى از آنان مانند “گوردن چايلد” از جامعه گرايان و ترقى خواهان بزرگ عصر ما هستند- نبودن نام ها و عنوان هاى معينى را در ميان منابع کتاب، براى تخطئه آن کافى دانسته‌اند.
در يک نشريه دانشجويى مطلبى درباره خرده گيرى ايشان خوانده ام. محققى نوشته است که مطابق نوشته آقاى مومنى، ايشان از يک طرف لجاجت را استقامت اخلاقى پنداشته و از طرف ديگر بى اعتنا به وسعت و پيچيدگى علوم اجتماعى، به شيوه اصحاب فرماليسم، استعمال اصطلاحات و فرمول هاى کلى معينى را جواز پذيرش يک کتاب علمى انگاشته اند.
من شخصاً در زمينه انتقاد ايشان چيزى نمى گويم. زيرا اولاً در گذشته يک بار در اين باره توضيح داده ام و معتقدم که “در خانه اگر کس است، يک حرف بس است”. ثانياً در جريان انقلاب حاد کنونى، طرح مسئله هاى نظرى مخصوصاً مسئله هايى که جنبه شخصى دارند، روا نيست...
* آقاى مهندس مهدى بازرگان، رهبر نهضت آزادى در طى دو سخنرانى ضمن بحث درباره تمدن غرب و تمدن شرق به شما اشاره کرده و گفته اند که شما از پذيرش بى قيد و شرط تمدن تکنولوژيک غربى طرفدارى مى کنيد. آيا اين طور است؟
آريان‌پور: من هرگز در هيچ کجا چنين چيزى نگفته و ننوشته ام. تصور مى کنم که ايشان از کتاب “در آستانه رستاخيز” - کتابى که تقريباً سى سال پيش به قلم من منتشر شده است - چنين استنباطى کرده باشند. آنچه من در آن مورد و موردهاى ديگر نوشته ام اين است که در هر دوره اى يکى از تمدن هاى بزرگ بر اثر رشد درونى خود و نيز بهره ورى از تمدن هاى ديگر به صورت تمدن بارز در مى آيد و بر تمدن هاى ديگر سلطه مى ورزد.
تمدن غربى در دوره دويست ساله گذشته وضعى اين گونه داشته است. و به ناگزير بعضى از وجوه آن مخصوصاً تکنولوژى، در جامعه هاى گوناگون رخنه کرده اند. ولى برخلاف اعتقاد عموم، تکنولوژى صرفاً مختص تمدن غربى نيست. در هر جامعه اى آنچه انسان را در جريان تنازع بقاء حفظ کرده است، ابزارسازى و وجه پيچيده آن يعنى تکنولوژى است. همه تمدن هاى انسانى تکنولوژيک نبوده اند، و تکنولوژى همواره در نتيجه انتقال از جامعه اى به جامعه ديگر تکامل يافته و موثرتر و کارسازتر شده است. از اين رو تکنولوژى کنونى که به غلط “غربى” به شمار رفته، مانند علم، متعلق به همه بشريت است، و براى همه بشريت نيز لازم و مفيد است. زشتى هايى که در جوامع مغرب زمين وجود دارند، همانند زشتى هايى که در جوامع غير صنعتى مشرق زمين يافت مى شوند، زاده تکنولوژى نيستند، بلکه زاده نظام هاى اجتماعى سودجويى هستند که با برقراى روابط اجتماعى ناهنجار از تکنولوژى و هر عامل سودبخش ديگر، سواستفاده مى کند. آنچه در تمدن غربى قابل طرد است، تکنولوژى يا علم نيست، بلکه استثمار و استعمار طبقات حاکم مغرب زمين است و امپرياليسم نام دارد.
* درباره کانون نويسندگان ايران دو نظر وجود دارد. برخى آن را مفيد مى دانند، و برخى ها بى فايده. نظر شما چيست؟
آريان‌پور: کانون نويسندگان ايران يک سازمان صنفى است و به عنوان يک سازمان صنفى مى تواند به سود جامعه، نويسندگانى را که از همه جهت هم فکر نيستند، در مورد برخى از مسايل مهم همانگ کند. من آن را مانند هر سازمان صنفى ديگر مفيد مى دانم و به همين سبب در سال پيش ضمن نامه اى به اعلام عضويت خود آن را تاييد کردم. البته همچنان که برخى مخالفان کانون نويسندگان ايران مى خواهند، بايد در مورد کيفيت و کميت فعاليت هاى آن به تجديد نظر پرداخت. اما در هر حال نبايد از ياد برد که دامنه فعاليت يک سازمان صنفى نمى تواند چندان وسيع باشد.
در اين روزها آنچه بايد براى کانون نويسندگان ايران و ساير سازمان هاى مردم پرور در درجه اول اهميت باشد، آزادى آقاى به آذين، دبير برجسته کانون است که هنوز با وجود کسالت قلبى و اعتراض هاى مکرر مردم در زندان به سر مى برد.
* در ماه هاى اخير - در ايران و در خارج از ايران - فعاليت هاى اجتماعى شما در چه جهت بوده است؟ مقصود هدف هاى مشخصى است که دنبال مى کنيد؟
آريان‌پور: در بهار سال جارى از ملاحظه قدرت پاسداران نظام کهنه و سنگينى بار مبارزه اجتماعى که از آن پس به تدريج شدت يافت، اتحاد همه نيروهاى بهبودخواه را امرى حياتى تشخيص دادم و از آن زمان تا کنون با يارانى که به اولويت اين هدف اعتقاد دارند، همکارى کرده ام.
n انعکاس طرح اتحاد را در اعلاميه هاى “جمعيت اتحاد براى آزادى و استقلال” و بعدها در اعلاميه هاى “اتحاد دمکراتيک مردم ايران” ديده ايم. ولى بايد بگوييم که هم در ايران و هم در خارج بعضى از روشنفکران ما معتقدند که توفيق آن اتحاد منوط به اين است که گروه هاى سياسى پس از مطالعه سوابق و روش ها و هدف هاى يک ديگر، بتوانند صلاحيت و حقانيت يک ديگر را تاييد کنند. نظر شما چيست؟
آريان‌پور: گمان نمى کنم که در هيچ زمانى مخصوصاً در زمان حاضر چنين کارى صحيح يا عملى باشد. زيرا اولاً هيچ گروه سياسى داورى گروه هاى سياسى ديگر را درباره خود بى غرضانه و عادلانه نمى داند و نمى پذيرد. ثانياً شناخت هدف ها و روش ها و مخصوصاً فعاليت هاى ىک گروه سياسى به راستى کارى دشوار است و شايد فقط از روى آثار منفى ومثبتى که آن گروه به مرور زمان از خود باقى مى گذارد، ميسر شود. اين علم تاريخ است که در آينده با احاطه بر مدارک فراوان علنى و مخفى و کمابيش برکنار از حب ها و بغض ها، تاثيرات مثبت و منفى و درجه حقانيت گروه هاى سياسى ما را تعيين خواهد کرد.
بديهى است که ما نمى توانيم در انتظار قضاوت آتى تاريخ، عاطل بنشينيم و با تفرقه يا احياناً مناقشات ميان گروه ها، نيروهاى جامعه خود را برباد دهيم. بنابر اين بايد مبارزه اجتماعى موثر سريعاً در صدد اتحاد برآييم. گروه هايى که با وجود اختلافات خود، در يک هدف کلى مشترک باشند، مى توانند بدون داورى درباره ماهيت يکديگر، متحد شوند. چنين اتحادى در دوره کنونى مبارزه مردم ايران نه تنها ضرورت حياتى دارد، بلکه با سهولتى نسبى تحقق پذير است.
n نظر شما درباره وضع رژيم موجود چيست؟
آريان‌پور: رژيمى که ساليان دراز بر ما فرمان رانده است، اکنون مرده است، و قطعاً مرده، زنده نمى شود. هر چه پيش آيد و حتى اگر مجدداً ديکتاتورى استقرار يابد، جامعه ما ديگر ديکتاتورى چنانى به خود نخواهد ديد و اساساً دير زمانى در چنگال ديکتاتورى نخواهد ماند. دليل اين مدعا به خود آمدن جامعه ما يعنى بيدارى مردم است که در طى انقلاب جارى مسلم شد.
n مى توانيد بگوييد که چرا در وطن ما ديکتاتورى تا اين پايه طولانى بود؟
آريان‌پور: طولانى شد، زيرا از يک سو زمينه داخلى مساعدى براى ديکتاتورسالارى وجود داشت و از سوى ديگر، مصالح امپرياليسم چنين اقتضا مى کرد.
n درباره مقتضيات امپرياليسم و ديکتاتورپرورى آن در کشورهاى مختلف بسيار شنيده ايم. ولى راجع به زمينه داخلى پذيرش ديکتاتورى، بسيار کم. مقصود شما از “زمينه مساعد داخلى” چيست؟
آريان‌پور: سوال جالب ولى پيچيده است. در پاسخ مى توان گفت که جامعه ايرانى به عللى مانند دشوارى معيشت و تهاجم و غارت مدام، بيش از بسيارى از جوامع به خشونت و ديکتاتورى کشانيده شده است.
n ممکن است قدرى توضيح بدهيد؟
آريان‌پور: به عنوان يک توضيح کوتاه بايد بگويم که فلات ايران و بر روى هم قاره آسيا، صرف نظر از حاشيه هاى حاصلخيز رودها و ناحيه هاى پر بارندگى، نسبتاً کم آب بوده است و براى آبادانى و توليد اقتصادى و معيشت جمعيت هاى متراکم، نامساعد. از اين رو از ديرباز واحدهاى اجتماعى اين خطه اولاً از لحاظ رفاه و فرهنگ مادى و فرهنگ غيرمادى در سطوح کاملاً متفاوتى قرار گرفتند و ثانياً مبارزه اجتماعى را شدت و دامنه اى فوق العاده بخشيدند. در نتيجه اين دو عامل، ستيزه طبقاتى که در همه جامعه هاى آسيايى با يورش هاى تاراجگرانه اى که معمولاً از طرف واحدهاى کم رفاه خانه به دوش نسبت به واحدهاى پررفاه شهرنشين صورت مى گرفت، همراه شد و وخامت عظيم يافت. اين وضع در طى قرن ها هم در داخل واحدى که جامعه ايرانى به شمار مى رود و هم در داخل واحد بزرگترى که ايران و ساير جوامع آسياى غرب و نيز جامعه هاى آسياى ميانه را در بر مى گيرد، برقرار بوده و سبب شده است که اين جامعه کندتر از جامعه هاى اروپايى تکامل يابند.
در ايران که از آغاز تاريخ خود تا عصر جديد در معرض يورش ها و کشتارها و تاراج هاى وحشيانه قرار داشته است، بارها شهرها ويران شدند، سير تکامل فرهنگ گسيخت و فلاحت و بويژه صنعت و تجارت منظماً پيش نرفت. در نتيجه از يک طرف جامعه با نظم و سرعت مراحل تکامل را نپيمود، بلکه گاه به گاه سير قهقرايى کرد و به مراحل پيشين بازگشت. و از طرف ديگر چون قدرت سياسى پيوسته دست به دست گشت، اشرافيت مقتدر ريشه دارى که بتواند قدرت شاهان را محدود کند، به وجود نيامد و بر اثر آن، شاهان که معمولاً در جنگ بودند و با منطق زمان جنگ خو داشتند به آسانى توانستند به صورت ديکتاتورهاى تمام عيار درآيند و ديکتاتورى را به سنتى استوار تبديل کنند.
n ريشه انقلاب کنونى ايران را در چه مى بينيد؟
آريان‌پور: به هنگام ريشه يابى در مورد انقلاب اجتماعى کنونى نبايد در پى يک عامل گشت. اين محصول دهها عامل مثبت و منفى است که در جريان مبارزه مداوم طبقات اجتماعى ايران مخصوصاً مبارزه طبقه کارگر و قشر روشن فکر نزديک به آن با طبقه زمين دار و سوداگر تظاهر کرده اند، از جمله:
- نارضايى مردم ايران از سرکوبى نظام مشروطيت از آغاز تا کنون.
- نتايج جهانى انقلاب اکتبر از آغاز تا کنون.
- تکانه جنگ جهانى دوم.
- مبارزات حزب توده ايران و گروه هاى وابسته آن از آغاز تا به امروز.
- تکانه فاجعه سى ام تير 1330 .
- مبارزات جبهه ملى ايران و دسته هاى دينى - سياسى از آغاز تا کنون.
- تکانه فاجعه 28 مرداد 1332 .
- تکانه واگذارى نفت به کنسرسيوم بين المللى در دهه 30 .
- اعتراضات کارگرى و دانشگاهى در دهه 30 و 40 .
- تکانه هرج و مرج ناشى از “انقلاب سفيد” در دهه هاى 40 و 50 .
- تکانه و پرخاشگرى هاى دسته هاى چريک در دهه 50 .
- مبارزات گروه هاى دينى و اعتراضات روشنفکران، دانشجويان و کارگران در دهه 50 .
- تشديد نفرت و خشم قشرهاى پايين و متوسط در برابر تمول و تجمل روز افزون طبقات بالا و خصوصاً قشر نوخاسته آن در دهه 50 .
- واکنش عمومى در قبال بى دادگرى ها، غارتگرى ها و تباهى فوق العاده در پانزده سال اخير.
- تکانه بحران اقتصادى (رکود بازار، گرانى خواربار، دشوارى مسکن) در سالهاى اخير.
- تکانه ناشى از تضعيف امپرياليسم جهانى پس از جنگ ويتنام.
- بهره بردارى روشنفکران از طرح موضوع “حقوق بشر” (که در اصل به عنوان حربه اى براى جلوگيرى از موفقيت کمونيسم در اروپا به ميان آمد) در سال هاى 1356 و 1357 .
- تکانه انقلاب افغانستان در سال 1357 .
n در انقلاب کنونى ايران گروه هاى دينى چه جايگاهى دارند؟
آريان‌پور: جايگاه برجسته اى دارند و به همين جهت توانسته اند محتواى سياسى انقلاب جارى را در قالبى دينى بريزند. توفيق آن ها معلول سه علت است: اولاً در جامعه ما که هنوز ساختى نيمه فئودال دارد، مانند هر جامعه فئودال ديگر، دين محور ايئولوژى اجتماعى است و از اين رو هرگونه جنبش اجتماعى - حتى اگر در جهت مخالف دين باشد - رنگ دينى به خود مى گيرد. همچنان که احتمالاً محور ايدئولوژى جامعه برده دارى، ميتولوژى است و محور ايدئولوژى در جامعه سرمايه‌دارى، تجربه گرايى است. ثانياً در سال هاى اخير قشر مبارز دستگاه دينى در پى آيت الله بزرگ به شيوه ديرين تشيع، مردانه در برابر بيداد مقاومت کردند.
n به نظر شما از ميان افراد يا دسته هايى که داوطلب تشکيل کابينه هستند و بعضى نام شما را هم در ليست خود ذکر کرده اند، کدام يک شانس موفقيت دارند. و شما شخصاً همکارى با چه گونه کابينه اى را صلاح مى دانيد؟
آريان‌پور: من معلم ساده اى بيش نيستم. و براى همکارى با هيچ کابينه اى شايستگى و آمادگى ندارم. ولى معتقدم که در شرايط فعلى که گروه هاى سياسى متعدد صادقانه در کنار يکديگر مبارزه مى کنند، فقط کابينه اى مى تواند عملاً در راه مصالح مردم گام بردارد که از حمايت صميمانه گروه هاى گوناگون برخوردار باشد. چنين کابينه اى بايد يک کابينه ائتلافى باشد. و ترديدى نيست که شرط لازم تشکيل چنين کابينه اى ائتلاف گروه ها و تشکيل يک جبهه همگانى يا ملى است، با همه موانعى که در راه است.
* منظور شما چه موانعى است؟
آريان‌پور: موانع فردى و جمعى فراوانى گروه هاى سياسى ما را از ائتلاف يا اتحاد بازمى دارد. بعضى به اعتبار زيادتى افراد خود و بعضى به اتکا برخوردارى از تشکل و انضباط بيشتر، خود را از ائتلاف بى نياز مى شمارند. برخى به سبب آن که مرام خود را خير مطلق و مرام ديگران را شر محض مى پندارند و برخى به بهانه آن که با گروه هاى ديگر اختلاف اصولى دارند، از همکارى سياسى طفره مى روند.
* اين موانع از کجا ناشى شده اند؟
آريان‌پور: از ديکتاتورى ديرينه. زيرا ديکتاتورى چنان در تار و پود زندگى فردى و جمعى ما راه يافته است که متاسفانه عموم ما حتى بسيارى از ما که در صف اول، با ديکتاتورى سياسى مى جنگيم، خود ديکتاتوروار و از پس مقولاتى که ديکتاتورى کهن به ما تحميل کرده است، به فرد، جامعه و جهان مى نگريم.
مى دانيم که شالوده زندگى انسانى، همکارى است. و انعکاس ذهنى همکارى، محبت است. بنابر اين محبت ذات زندگى انسانى است. ديکتاتورى چون بر ظلم قائم است، محبت را مى کشد و انسانيت را مى زدايد. ظلم، هم ظالم و هم مظلوم را فاسد مى کند. ظالم با ظلم کردن، و مظلوم با ظلم پذيرفتن، از انسانيت عارى مى شود. ظالم براى ضبط دسترنج ديگران دست به دزدى و کشتار مى زند و خود را با آزمندى و فريبکارى مى آلايد و خودبين و متکبر و غافل مى شود. و مظلوم هم براى حفظ خود در برابر ظالم به چاپلوسى و دورويى و حيله گرى، به ناراستى مى گرايد و واخورده و زبون و دون همت مى شود. ظالم و مظلوم، هيچ يک از شخصيت سالمى نسيب نمى برند. شخصيت هر دو آلوده و بيمار است. انسانيت هر دو شکست برداشته است.
در اين صورت منطقاً بايد انتظار داشت که در جامعه ديکتاتور زده ما گروه هاى سياسى نيز به يک ديگر اعتماد نکنند، جزم انديش و سختگير باشند، از بلند نظرى و آزادمنشى و مدارا برمند، نابخردانه به خود غره شوند، تک روى کنند و بالاخره شکست هاى ناروا بخورند.
* از چه راهى مى شود عوارض فردى و اجتماعى ديکتاتورى را از ميان برداشت؟
آريان‌پور: از راه تعليم و تربيت. و بى ترديد تعليم و تربيت سريع و موثر، تعليم و تربيت عملى است، تعليم و تربيت تجربى است، آن هم به صورت جمعى و در دل جامعه. اگر مي‌خواهيم از سموم انسان کش ديکتاتورى رهائى يابيم، بايد همچنان که عملاً با دستگاه ديکتاتورى سياسى مى جنگيم، با ديکتاتورزدگى، با روحيه ديکتاتورمنشى و مدارا را تمرين و تجربه کنيم. بايد با تکاپوهاى جمعى - بستگى هاى ملى و بستگى هاى بين المللى - عملاً خود را براى آزاد زيستى بسازيم. همراهى و همکارى پادزهر ديکتاتورى است.
در وطن ما - چه در دوره فترت کنونى که هنوز حاکميت ملى استوار نشده است و چه در دوره پس از آن بايد جامعه اى سعادت بخش پديد آيد - بدون ائتلاف گروه هاى سياسى چندان کارى از پيش نخواهد رفت. روشن است که معنى ائتلاف، اتحاد کامل نيست. ائتلاف گروه هائى است که على رغم اختلاف اصولى خود، در موردى معين مثلاً براى برقرارى نظامى نو موقتاً با يک ديگر هماهنگ مى شوند. اگر ما مردم در حد ائتلاف سياسى، آزادمنشى به خرج ندهيم، در مقابل دشمنان ريشه دار خود چگونه به آرادى دست خواهيم يافت و اگر دست يافتيم چگونه از آن پاسدارى خواهيم کرد؟
* لطفاً بيشتر درباره آزادى بخصوص آزادى سياسى توضيح بدهيد.
آريان‌پور: “آزادى” کلمه اى است پر معنى و مبهم و فريبنده و به قول يکى از دانشجويان دانشگاه “آريامهر” - که در سال گذشته سه جلسه درباره آزادى و مقولات وابسته به آن با من بحث کردند - در موارد بسيار مانند کلمه “عشق” سرپوشى است براى چيزهاى ديگر. در بحث کوتاه فعلى “آزادى” را در معنى ساده اى به کار مى بريم و در تعريف آن مى گوئيم: آزادى نبودن مانع است براى اجراى کارى يا کمى دقيق تر، توانائى مقرون به آگاهى است براى اجراى کارى. در زندگى بشر آزادى نه به عنوان مفهومى انتزاعى بلکه به عنوان وجهى از فعاليت هاى واقعى و ضمن فعاليت هاى واقعى طرح مى شود. ما به آزادى کلى و مطلق کارى نداريم. آزادى در عمل زندگى، يا به معنى آزاد بودن است “از” چيزى يا به معنى آزاد بودن است “براى” چيزى. مثلاً من مى خواهم از ظلم آزاد باشم يا من مى خواهم براى خدمت به جامعه آزاد باشم.
انسان که با هزاران نمود پيرامون خود بستگى متقابل دارد، همواره در پى آزادى تلاش کرده است. - آزادى از قيدهائى که او را از رسيدن به خواستهاى خود باز مى دارند و آزادى براى يافتن عواملى که او را از رسيدن به خواستهاى خود باز مى دارند و آزادى براى يافتن عواملى که او را به خواستهاى خود مى رسانند. بى گمان چه در جامعه ساده و متجانس ابتدائى و چه در جامعه پيچيده و نامتجانس متمدن - براى رهائى از مزاحمت يک نمود، بايد با شناخت آن نمود، راه کنترل آن را يافت و به کار بست. اما انسان کهن همچنان که در شناختن و دگرگون کردن نمودها کم توان بود، از فهم ماهيت آزادى هم عجز داشت. از اين رو ندانسته به اتکا موفقيت هاى ناچيزى که در راه شناختن و دگرگون کردن برخى از نمودها به دست مى آورد، برآن شد که از تاثير نمودهاى ديگر آزاد است و مى تواند به ميل يا اراده فردى خود، آزادانه بينديشد و عمل کند. در جامعه هاى طبقاتى برده دار و زمين دار و سرمايه دار، اعضاى طبقات بالا که با تصاحب وسايل توليد، مى توانستند اراده خود را بر طبقات ديگر تحميل منند، بيش از اعضاى طبقات ديگر، دستخوش توهم ناروا بودند.
اگر توهم آزادى موجب آزادى نبود، عمل انسانى مايه آزادى بود. انسان در جريان عمل با دگرگون کردن برخى ازنمودهاى طبيعى و اجتماعى، قانون هاى حاکم بر آن ها را مى شناخت و بدين وسيله با کنترل آن نمودها از مزاحمت هاى آن ها آزاد مى شد. آزادى ها يا توانائى هاى روزافزون انسانى که در جامعه متجانس ابتدائى به همگان بهره مى رسانيدند، در جامعه متمدن بر اثر ظهور دو طبقه هم ستيز، در اختيار طبقه اى که بر وسايل توليد چنگ انداخته بود، قرار گرفتند. طبقه بالا يعنى اقليت حاکم به سود خود، طبقه پايين يعنى اکثريت مولد را از بسيارى از آزادى ها محروم گردانيد و فقط قليلى از آزادى ها را که براى بقا و کار توليدى آن طبقه ضرور بود، براى آن باقى نهاد و سپس حدود آزادى اکثريت و آزادى هاى مخصوص خود را با قوانين وضعى خود تعين و تضمين کرد و آن ها را “حقوق وضعى” ناميد. با اين شيوه، آزادى به صورت “حق” درآمد.
ولى اکثريت که از محدوديت حقوق خود ناخرسند بود، به فکر بسط حقوق خود افتاد و چون قوانين اقليت را مانع فزون جويى يافت، جوياى قوانين ديگر شد. پس براى توجيه خواست هاى اکثريت، قوانين ديگرى بر اساس نيازهاى عمومى انسان ها و خاطرات شيرين دوره برابرى ابتدائى - که به صورت آرمانهاى اخلاقى و دينى درآمده بودند - تنظيم شدند. اين قوانين چون وضعى نبودند، قوانين طبيعى” يا “قوانين انسانى” نام گرفتند. موافق قوانين انسانى، همه انسانها گذشته از حق هاى وضعى، از حق هاى طبيعى نيز برخوردارند. از اين رو هر کس حق دارد کار کند (حق کار)، محصول کار خود را براى خود نگه دارد (حق مالکيت)، از تجاوز مصون باشد (حق مصونيت)، همسر گزيند و فرزند آورد (حق تشکيل خانواده)، بياموزد (حق آموزش)، آموخته هاى خود را به ديگران برساند (حق بيان) ، با ديگران معاشرت و تبادل نظر کند (حق تجمع)، براى مداخله در کارهاى سياسى، سازمان بيافرىند (حق تشکل) و...
از آن پس در جامعه هاى متمدن حقوق طبيعى روز به روز اهميتى بيشتر يافتند و اکثريت ها بارها براى استيفاى حقوق طبيعى خود، تن به انقلاب دادند و گاه به گاه نظام هاى اجتماعى يا دولت ها را به تسجيل برخى از حق هاى طبيعى خود وا داشتند. در اواخر دوره نظام زمين دارى اروپا، طبقه نوخاسته سرمايه دار که در مقابل طبقه زمين دار فاقد امتيازات اجتماعى بود، براى احراز قدرت، به حقوق طبيعى توسل جست و براى همه اعضاى جامعه حقوق مساوى خواست. ولى پس از آن که خود بر جامعه مساط شد به شيوه طبقات بالاى نظام هاى پيشين، تا جائى که توانست در تحديد حقوق اکثريت کوشيد.
بر روى هم مى توان گفت که در همه جامعه ها اقليت حاکم تا مرز امکان حق ها يا آزادى هاى عمومى را مطابق منافع خود، محدود و مسخ و منکسر کرده است. چندان که اگر اين حقوق يا آزادى ها را با ملاک مصالح طبقه پايين بسنجيم، آن ها را سخت صورى و سطحى و پوک خواهيم يافت.
اکثريت به استناد حقوق وضعى يا طبيعى اسماً براى اجراى بعضى کارها آزاد است. ولى چه بسا که به سبب نداشتن امکان هاى لازم يا ناآشنايى با آن کارها، هيچ گاه موفق به اجراى آن کارها نمى شود. بنابر اين براى هزاران تن بيکار که در بحبوحه بحران اقتصادى کار نمى يابند، حق کار چه اهميتى دارد؟ براى هزاران رنجبر که دستمزدشان پاسخ گوى نيازها يشان نيست، حق مالکيت چه اهميتى دارد؟ براى هزاران انسان بى خانمان که به مدلول “درويش هرکجا که شب آيد، سراى اوست” همواره آواره اند، حق مسکن چه اهميتى دارد؟ براى هزاران فرد کم درآمد که در راه نان درآوردن فرصت سرخاراندن ندارند، حق آموزش يا حق بيان چه اهميتى دارد؟
در جامعه طبقاتى که استيفاى حقوق اکثريت به اقتضاى سازمانبندى يا روابط اجتماعى، ناممکن يا بسيار دشوار مى نمايد، بر آن حقوق چه فايده اى مترتب است؟ در جامعه اى که سال هاى سال دو حزب سياسى نيرومند به تناوب حکومت مى کنند، تشکيل حزبى ثالث يا عضويت در آن و دفاع از آن عملاً بيهوده است. در جامعه اى که انحصار گران صنعتى در عرصه رقابت به زور سرمايه هاى عظيم خود، صنعتگران کوچک را ناگزير از بستن موسسات خود مى کنند، شکايت صنعتگران به استناد به حق “مقدس” مالکيت نتيجه اى جز تاييد استثمار انحصارگران - که آن هم به نام حق مقدس مالکيت صورت مى گيرد - نخواهد داشت. در جامعه اى که اقليت حاکم با وسايل تبليغى فراوان، دايماً جامعه را بمباران کند، ناله اعتراض مخالف چون فريادى در بيابان بى اثر خواهد بود.
همچنين در جامعه اى طبقاتى بر اثر سودجويى بى دريغ اقليت حاکم، حقوق عمومى که بايد زندگى همگان را پرمايه گرداند، چه بسا که بهانه اى براى آزردن و دور افکندن اکثريت مى شوند. در جامعه طبقاتى کسانى به استناد حق مالکيت، دستاوردهاى خود را به عنوان سرمايه براى استثمار ديگران به جريان مى اندازند يا به استناد حق تجمع و تشکل، سازمان هاى مردم ستيزى مانند کوکلاس کلان برپا مى دارند يا به استناد حق بيان، انتقاد را به صورت تخطئه و تخريب شخصيت هاى ديگران در مى آورند و به سود خشونت و جنگ و نژاد گرايى و تبعيض ملى يا عقيدتى به تبليغ مى پردازند و با اشاعه خرافات، فرودستان را مى فريبند.
فقط هنگامى که جامعه سالم و فرزانه باشد، حقوق يا آزادى ها استيفا پذير خواهند بود وجامعه را مايه ور خواهند کرد. اصل آزادى مالکيت وقتى نتيجه بخش است که مالکيت وسيله استثمار نباشد و اموال هرکس از دسترنج خود او به دست آيد. اصل آزادى تجمع و تشکل وقتى نتيجه بخش است که مخالف مصالح عمومى به کار نرود. اصل آزادى انتقاد وقتى نتيجه بخش است که با انسان دوستى و بهبود خواهى همراه باشد و به توهين و افترا و تهديد نکشد. اصل آزادى تفکر وقتى نتيجه بخش است که شخص به منابع انديشه هاى بزرگ چهانى دسترسى داشته باشد و در پرتو آن ها فکر خود را بپرورد و خلاقيت بخشد.
در جامعه اى که ساختى طبقاتى دارد، در جامعه اى که اقليتى دسترنج اکثريت را مى ربايد و با وسايل مستقيم و غيرمستقيم، استراحت و تفريح و تشکيل خانواده و رشد و آموزش و تفکر منطقى را بر آنان دشوار مى گرداند، در جامعه اى که نفاق و تبعيض و ظلم و فقر و بيکارى و بيمارى و ناايمنى و فساد و گانگستريسم و هرج و مرج و جهل و تعصب برقرارند، احقاق حق غيرممکن است و آزاد زيستن خوابى و وهمى بيش نيست.
در همه جامعه هاى طبقاتى نظام اجتماعى يا دولت به هر شکل که باشد، جامعه را بر محور مصالح اقليت حاکم مى گرداند و خواست هاى آن را بر اکثريت تحميل مى کند. از اين رو همه دولت ها صرف نظر از صورت خود، زاينده و نگهدارنده ديکتاتورى هستند - چه يک حزبى باشند، چه دوحزبى و چه ده حزبى، چه پادشاه سالارى باشند وچه جمهورى سالارى، چه خود را مردم سالارى بنامند و چه ديکتاتور سالارى. تا زمانى که جامعه ها داراى ساخت طبقاتى و مشتمل بر اکثريت و اقليت باشند، دولت هم خواهد بود و به سود يک جناح اجتماعى، ديکتاتورى خواهد کرد.
چنان که از تاريخ بر مى آيد، از ميان نظام هاى دولت، مردم سالارى يعنى نظامى که از جهاتى اکثريت را در کار حکومت شرکت مى دهد و مجال هايى براى فعاليت هاى آزادانه اکثريت فراهم مى آورد، پيوسته اعتبار و رواج بيشترى يافته و بيش از نظام هاى ديگر آزادى هاى همگانى را تحقق بخشيده است. در عصر ما به برکت سوسياليسم، نظام جديدى که وجه کامل مردم سالارى به شمار مى رود و زمامش در کف اکثريت مولد است در بخش هاى پهناورى از سياره ما برقرار شده است. در اين نوع از مردم سالارى، اکثريت حاکم چون خود عامل توليد است برخلاف طبقات حاکم پيشين اقليت ها را استثمار نمى کند. از اين رو مصالح اقليت ها در جنب مصالح اکثريت مراعات مى شوند.
براى انسان معاصر، نظامى خواستنى و ماندنى است که آزادى هاى بنيادى را به ميانجى اکثريت مولد، براى همه مردم تامين کند. آزادى واقعى براى کار بنيادى با دستمزد متناسب و برکنار از تبعيض، آزادى واقعى از استثمار افراد و گروه ها، آزادى واقعى از ناايمنى اجتماعى، آزادى واقعى براى آموختن، آزادى واقعى براى پيشرفت، آزادى واقعى براى درمان و دراز زيستى، آزادى واقعى براى گفتن و نوشتن و گردآمدن و سازمان آفريدن و به جامعه خود و جامعه جهانى خدمت کردن.
ما خواستار آزادى ها هستيم زيرا اگر آزادى براى آموختن در ميان نباشد، رشد جامعه متوقف مى شود. اگر آزادى از تجاوز در ميان نباشد، آسايش انسانى زدوده مى شود. اگر آزادى براى ايجاد خانواده نباشد، نسل انسان منقرض مى شود. اگر آزادى تجمع و تشکل در ميان نباشد، انسان اجتماعى، حيوان منفرد مى شود. اگر آزادى کار در ميان نباشد، جامعه متلاشى مى شود.
ما که خواستار آزادى هستيم، الزاماً بايد خواستار دولت اکثريت باشيم. دولتى که از آن اکثريت رنجبر نباشد، هرچه خوش بدرخشد، بازهم دولت مستعجل خواهد بود. دست يابى بر دولت اکثريت که تحقق آزادى هاى همگانى را ميسر مى گرداند مستلزم در هم شکستن ساخت طبقه اى جامعه و تحقق برابرى همگان است. اين مهم نيز بدون مبارزه طبقاتى صورت نمى پذيرد. در اين صورت راه گشاى آزادى هاى انسانى مبارزه طبقاتى است.
بايد خود را در جريان مبارزه براى دولت آزاد اکثريت رنجبر، براى برخوردارى از آزادى آماده کنيم. آزادى دشوار ياب است. زيزا ذاتاً پيچيده و متناقض است. از يک سو افقى بى کران دارد و از اين رو هر آزادى جديدى که نصيب ما شود، ما را به آزادى هاى ديگرى که بايد بدست آوريم، رهبرى مى کند. از سوى ديگر با محدوديت همراه است، و از اين رو هرگز نمى توان آزادى را نامحدود خواست و آزادى هايى مانند آزادى براى استثمار و اجحاف، آزادى براى تبعيض، آزادى براى اشاعه خرافات و فساد و خشونت را تصويب کرد. بايد بياموزيم که در آبشخور آزادى، هيچ گاه سيراب نشويم و در همان حال محدوديت هاى ضرور را نه به عنوان نفى آزادى بلکه به عنوان تاييد و تسجيل آزادى بپذيريم.
* با تشکر فراوان آخرين سوال را مطرح مى کنيم: فعاليت هاى اجتماعى روشنفکران در دوره جديدى که در پيش داريم در چه جهاتى بايد باشد؟
آريان‌پور: ما اکنون در وضع بى سابقه و نامشخصى قرار داريم. وقت ما تنگ است و برا ى مسامحه ها و وسواس هاى روشنفکرانه مجالى نيست. بايد بى درنگ پا در ميدان عمل بگذاريم و در ضمن عمل، در پرتو آموخته ها و آزموده هاى خود و ديگران هر چه زودتر و هر چه بيشتر و هر چه دقيق تر، وضع جديد را بسنجيم و بشناسيم و کنترل کنيم. دوره سخنرانى کردن و اعلاميه صادر کردن و امضاء جمع کردن و شکايت نامه نوشتن و همچنين “مصاحبه کردن” کمابيش سپرى شده است. کارهاى خطيرى در پيش است. مردم تهييج شده و از خود گذشته ما ديگر نيازمند تکانه هاى عاطفى نيستند. به چيزهاى ديگرى نياز دارند: آگاهى اجتماعى عميق و سازمان يابى. فعاليت روشنفکرانه اگر زمانى متضمن انتقاد و اعتراض و تهييج عاطفى بود، حالا بايد متوجه ارشاد عقلى و تشکل اجتماعى در جهت زدودن آثار عينى و ذهنى ديکتاتورى و پديد آوردن شرايط عينى و ذهنى مردم سالارى باشد. اگر مردم ما به درستى مصالح موجود و آتى جامعه را تشخيص ندهند و براى حفظ آن ها، سازمان نيابند و بسيج نشوند، زود باشد که از چاهى در نيامده در چاهى ديگر افتند. براى کشتى بى سکان، هر بادى طوفانى است.
کارهاى دشوارى در پيش داريم. ولى به همت مردم پرتوان ومخصوصاً جوانان پرشور ما، دشوارى ها آسان خواهند شد. من هميشه عميقاً به بهبود نسل جوان ايمان و اميد داشته ام. نسل جوان به حکم نوگرائى، همواره خواهنده و آفريننده درست زيستن و به زيستن است. چنان که در سال هاى اختناق، على رغم محيط آشفته تبليغات فريبکارانه و تعليمات ناروا (برنامه غلط، کتاب هاى گمراه کننده و دستگاه ادارى فاسدى که فقط در بند حفظ نظم صورى و نگه دارى حساب حضور و غياب و ضبط نمره هاى امتحانى بود) بيدار وجامعه دوست و دلاور گرديد. و اين نکته اى است که در جريان انقلاب کنونى به اثبات رسيد. بى گمان نسل پاک جوان براى خود جامعه سالمى خواهد ساخت. از خلال ابرهاى تيره زمستانى که در سوگ مردم پاک باخته گريان اند، افق تابناک بهار را مى بينم.
* آيا پيامى براى جوانان داريد؟
آريان‌پور: پيامى ندارم. اما اجازه مى خواهم، شادمانه درود بگويم به بازماندگان ده ها هزار کشته سرفراز و نيز صدها هزار زندان رفته و شکنجه ديده آزاده که با روشنائى وجود خود، تاريکى سهمگين ديکتاتورى را زدودند. آينده درخشان ما زاده گذشته رخشان آنان است. چه مى توانم نثار ايشان کنم جز شعرواره اى که سال ها پيش ساخته شده است: جهانِ بودها - هست‌ها
بودها آن را چو تار و پودهاست
هر چه خواهد بود، هست و بود نيز
خود نيارآمد به سانٍ رودها
اين شود نابود، آن گه آن شود
در دل نابودها، بودان نگر
بودها زايند از نابودٍ بود
شد کمانى بهرٍ پيکانٍ زمان
بودٍ ديروزى است، بود، رفته است
مرغٍ فردا بال و پر خواهد گشود
مامٍ فردا، دخترٍ ديروز ما
از سياهىٍ گذشته شد فرا
سبزى آيندهٍ نو آفريد
تخمٍ مرده، نو گلٍ نازاده اى
هم پيامٍ کهنه، هم پيکٍ نو است
قلب هر چيز است يک ميدان جنگ
رو ببالايد حريمٍ خانه را
آنچه نو بوده است، خود نوتر شود
مى فزايد، مى فرازد خود به خود
ليک دارد چيزکى زان دو فزون
تخم و غنچه نيست چون گل عطر بيز
از گذشته، هم ز اکنون برتر است
مى رودٍ زان پس بيايد روزٍ من
شامٍ تيره، بام را آبستن است
زاده بر زاينده يابد چيرگى
صبحٍ تاريخٍ بشر نا گه دمد
در دلٍ تاريخ، آن سو مى رويم
سيرٍ تاريخى کجا از ما جداست؟
راهٍ تاريخى خود، کوته کنيم
مردٍ اکنون را کند آينده ساز
چشمٍ ما بر طلعت آينده باد




بازگشت