بازگشت به برده داری
 نگاهی کوتاه به گذشته و امروز گرنادا، بیست و هفت سال پس از دوران کوتاه حاکمیت دولت انقلابی مردمی در این جزیرة کوچک دریای کاراییب نوشتة جینا کالا برگرفته از روزنامه ”مورنینگ استار“ ترجمه نیما حیدری
جزیرة پر از تپه و ماهور گرنادا به آرامی از افق دریای کاراییب سر بر می آورد. این جزیرة سرسبز که مانند زمردی در دریای فیروزه ای می درخشد، اگر حداقل امکانات را در اختیار می داشت، می توانست بهشت کوچکی در میان آبها باشد. ویلاهای صورتی رنگی تازه ساز که مانند تاجی در بالای بلندی های جزیره قرار گرفته اند، بیشتر از این که محلی برای زندگی باشند، به طرز غریبانه ای متروک به نظر می رسند، مثل نقاشی های امپرسیونیستی روی کارت پستال های زرق و برق دار. این ویلاها برای گرنادایی که می شناختم بیش از حد لوکس هستند.
وقتی از مأمور جوانی که در اتاقک چوبی موقتی ادارة مهاجرت نشسته بود پرسیدم که صاحبان آن ویلاها چه کسانی اند، با پوزخندی جواب داد: "شما چی فکر می کنید؟ معلوم است که مالکان این ویلاها خارجی ها، یعنی آمریکایی ها هستند. کی غیر از آنها؟"
اولین باری که من به این جزیرة کوچک نود هزار نفری آمدم، سال 1982 بود. در آن زمان سه سال بود که دولت انقلابی مردمیِ نخست وزیر موریس بی شاپ در رأس حکومت بود. یک هواپیمای کوچک گروه فیلم برداری ما را از باربادوس به گرنادا برد. در آن زمان هنوز هواپیماهای بزرگ نمی توانستند در جزیره فرود آیند. فرودگاه کوچک گرنادا نمی توانست پذیرای هواپیماهای بزرگ باشد وصنعت گردشگری بسیار محدود بود. به همین دلیل دولت به کمک کوبا ساخت یک باند فرود و پرواز برای هواپیماهای بزرگتر را آغاز کرد. دولت آمریکا، که در آن زمان رونالد ریگان رییس جمهورش بود، از همان آغاز به بهانة خطر کمونیسم در منطقه، برخوردی خصمانه با دولت انقلابی گرنادا داشت. آمریکا مدعی بود که فرودگاه جدید برای مقاصد نظامی ساخته می شود تا بدان وسیله پایگاه هایی برای اتحاد شوروی و کوبا در جزایر کاراییب بسازند.
گرنادا چه پیش و چه پس از استقلال از زیر یوغ استعمار انگلستان، در سال 1974، زیر حکومت دیکتاتوری ”ِاریک گِیری“ رنج می برد که همواره مردم گرنادا را با دار و دسته های بدنام و مخوف مونگوس تهدید و ارعاب می کرد. "جنبش جواهر جدید" به همراه اتحادیه های کارگری و دانشجویان رهبری مبارزه با حکومت ”اریک گِیری“ را به عهده داشت، که سرانجام توانست آن را در سال 1979 سرنگون کند. پس از آن بود که گرنادا تبدیل خود از یک کشور عقب مانده، مستعمره و برده به کشوری مدرن را آغاز کرد و جهانیان را به شگفتی واداشت.
من شاهد برپایی اولین کلینیک چشم پزشکی در جزیره بودم که به کمک دو پزشک کوبایی ساخته شده بود. از یک کارخانة فراوری ماهی بازدید کردم، و بوی مطبوع آب منگو (انبه) را از یک کارخانة تولید آب میوه و مربا که از سوی دولت بلغارستان اهدا شده بود، استشمام کردم. زنان کارگر برای نخستین بار از حق استفاده از دوماه مرخصی زایمان با حقوق برخوردار شدند. خدمات بهداشتی و درمانی رایگان برای همة مردم برقرار و تعاونی های کشاورزی تأسیس و حمایت شد. سرتاسر جزیره مملو از شور و اشتیاق بود.
موریس بی شاپ رهبر حکومت انقلابی مردمی انسانی خوش طینت و مهربان بود که نفوذ زیادی بر مردم داشت و محبوب آنان بود. ولی یک سال بعد از سفر من، او همراه با 15 هزار نفر از نزدیک ترین رفقایش کشته شدند. 19 اکتبر 1983 بود و برای چند روز فقط اخباری مغشوش و ناروشن پخش می شد. شش روز بعد، آمریکای قَدَر قدرت به گرنادای کوچک حمله کرد. من با قلبی اندوهگین دوباره به گرنادا بازگشتم تا جریان حمله و اشغال را گزارش کنم. هواپیمای نظامی باری غول پیکر آمریکایی در فرودگاه تازه تأسیس بین المللی که هنوز نیمه تمام بود فرود آمد. در حدود 30 تن از کارکنان کوبایی را دیدم که دایره وار روی زمین دراز کشیده بودند و دورشان سیم خاردار کشیده بودند. آنها زیر آفتاب داغ، بدون سایبان، در انتظار رسیدن هواپیمایی بودند که قرار بود آنها را به کوبا باز گرداند. در رسانه های غربی از آنها به عنوان سربازان کوبایی نام برده می شد. بیشتر آنها بیش از 50 سال سن داشتند و مهندسانی بودند که در کار ساخت فرودگاه بودند. بعضی از آنان به دلیل احساس آنی همبستگی با مردم گرنادا نسبت به اشغال نظامی اعتراض کرده بودند که در نتیجه 20 تن از آنها همراه با 45 نفر گرنادایی و 18 سرباز آمریکایی کشته شده بودند. آمریکا انتظار مقاومت و جنگ را نداشت ولی مردم از همان زمانی که اولین گردان هلیکوپترهای چینوک آمریکایی در خاک گرنادا فرود آمدند با خشم بسیار در برابر آمریکا مقاومت کردند. بسیاری از مبارزان و آنهایی که "مظنون سیاسی" انگاشته می شدند در قفس های چوبی 2 متر در یک متر و نیمی حبس شدند که در آنها حتی جای کافی برای دراز کشیدن نبود. شیروانی های سیاه این قفس ها، داغی هوا را بیشتر محسوس می کرد. این قفس ها نَه دَر بلکه دریچه ای کوچک و کوتاه داشتند، مثل آن که برای رفت و آمد سگ ها ساخته شده باشند. ما حق نداشتیم با بازداشت شدگان حرف بزنیم. از یکی از سربازهای آمریکایی پرسیدم که نظرش چیست و او با عصبانیت رو به دوربین کرد و گفت: "می دانید خانم، ما به اندازة کافی آدم نکشتیم." من فکر کردم اشتباه شنیده ام. پرسیدم آیا می دانید که برای چه در گرنادا هستید؟ او خیلی خشک مثل روبات جواب داد: "برای دفاع از کشورم. و برای آوردن دموکراسی."
ولی بزرگترین دروغ مربوط بود به چگونگی مرگ بی شاپ. هیچ کس به درستی نمی داند چه کسی نقشة قتل او و رفقایش را طراحی و چه کسی آن را اجرا کرد. شاید روزی، زمانی که پرونده های سازمان سیا رو شود، ما حقیقت را دریابیم. اما امروز تنها چیزی که روشن و مسلم است این است که هیچ کس به اندازة آمریکا از این قتل ها سود نبرد. ما فقط اطلاعات بسیار محدود و ناقصی در مورد وقایعی که منجر به این قتل ها و کودتا شد داریم.
در سال 1983 اختلاف نظر در رهبری دولت انقلاب بالا گرفت. بی شاپ در خانه اش حبس شد ولی گروهی از مردم او را رهانیدند و به پادگان روپرت بردند، و پادگان را خلع سلاح کردند و تحت کنترل گرفتند. به زودی نفربرهای زره پوش نظامی به فرماندهی سروان ”کُنراد مایِرز“ که در ارتش آمریکا آموزش دیده بود و می گفت برای خدمت به انقلاب به کشور بازگشته بود، به پادگان نزدیک شدند تا کنترل آن را دوباره در دست بگیرند. مایِرز با تیر تک تیراندازهای درون پادگان به قتل رسید، ولی بقیة نظامیان توانستند وارد مجتمع نظامی شوند.
چندی بعد بی شاپ و رفقایش در برابر جوخة اعدام قرار داده و تیرباران شدند. برای چهار روز حکومت نظامی و منع عبور و مرور برقرار شد. دو روز بعد، همین که مردم تا حدی احساس کردند که اوضاع به حالت عادی بازگشته است، آمریکا به کشور حمله و آن را اشغال کرد. مردم گرنادا شوک زده و بهت زده بودند. نخست وزیر مورد اعتمادشان به قتل رسیده بود و رقبایی که گفته می شد او را کشته اند، اکنون قدرت را در دست گرفته بودند. بعضی از مردم با آنچه رسماً "دخالت" نامیده می شد، سرسختانه مخالفت کردند، و بعضی دیگر از این که قدرتی حکومتی را در دست گرفته است که می تواند اوضاع را سر و سامان دهد رضایت داشتند. بخشی از سر و سامان دادن به اوضاع مربوط بود به محاکمة 17 نفر از رهبران دولت سابق که 14 نفر از آنها به جرم قتل بی شاپ و رفقایش به اعدام با دار محکوم شدند. همه اظهار بی گناهی کردند و به شورای سلطنتی انگلستان تقاضای فرجام دادند که محکومیت شان را به حبس ابد تقلیل داد. دو نفرشان به نفع دولت شهادت دادند و آزاد شدند. همة این وقایع 23 سال پیش روی داد. محکومان هنوز در زندان های سنگی قرون وسطایی در ریچموندهیل زندانی اند. همة زندانیان (و برخی به دلایل پزشکی) در خواست بررسی مجدد پرونده هایشان را کرده اند. بعضی از گروه های اجتماعی و برخی از کلیساها نیز از این خواست آنها حمایت کرده اند.
وقتی از مردم دربارة چهار سال انقلاب می پرسم، می بینم که حتی آنهایی هم که با آن موافق نبودند به آن افتخار می کنند. انقلاب خصوصیتی کاملاً گرنادایی داشت، و ماهیتی مستقل و بسیار شجاعانه داشت. امروزه اگر با هواپیما وارد کشور شوید، برای رسیدن به شهر از بزرگراه بی شاپ عبور می کنید، اگرچه متوجه نخواهید شد چون تابلوی خیلی شاخصی ندارد. همچنین، در نقطه ای از پادگان جورج یک پلاک آهنی قهوه ای کوچک تقریباً نا مشخص را ممکن است بیابید که محل تیر باران بی شاپ و رفقایش است. بیشتر مردم بدون نگاه به این پلاک از کنار این محل می گذرند.
اما از دستاوردهای انقلاب چه به جا مانده است؟ زنان هنوز مرخصی زایمان دو ماهه با حقوق را دارند. از کلینیک چشم پزشکی دیگر خبری نیست، تنها یک سازمان خیریة کانادایی هر از چند گاهی چند پزشک و دانشجوی چشم پزشکی را برای ارائة خدمات رایگان به نقاط مختلف گرنادا می فرستد. کارخانة تولید آب میوه و مربا سه سال پیش به یک شرکت خصوصی فروخته شد. تنها کارخانة نیشکر گرنادا به یک شرکت ترینیدادی فروخته شد و آن شرکت اعلان کرد که از این پس نیشکر گرنادا را نمی خرد و در عوض ملاس نیشکر را از ترینیداد وارد خواهد کرد. در نتیجه، دولت گرنادا مزارع نیشکر را به بنگاه های معاملات املاک آمریکایی فروخت؛ 500 هکتار از مرغوب ترین زمین های گرنادا که 200 میلیون دلار آمریکایی ارزش داشت فقط به 4 میلیون دلار فروخته شد. در سواحل جنوبی گرنادا، جایی که چندین مهمانسرای بسیار مجلل برای توریست های ثروتمند ساخته شده است، چندین خیابان تازه ساز دیده می شود. دولت آمریکا هرگز به وعده های خود مبنی بر پرداخت میلیون ها دلار به دولت گرنادا برای مدرن کردن کشور عمل نکرد، در عوض سرمایه گذاران خارجی زمین ها را خریدند و تفرجگاه و خانه های ویلایی برای گذران تعطیلات ساختند.
مردم گرنادا هنوز همان طور فقیر باقی مانده اند. سود حاصل از گردشگرانی که تعطیلات شان را در هتل های مجلل توریستی می گذرانند مستقیماً به حساب های بانکی شرکت های چند ملیتی سرازیر می شود. تنها سودی که مردم گرنادا از صنعت توریسم می برند از محل فروش یادگاری و بدلی جات محلی است، آن هم اگر خریداری پیدا شود. هر روز تعداد زیادی کشتی های توریستی در اسکله هایی که به خصوص برای آنها ساخته شده اند لنگر می اندازند. ولی 275 هزار نفری که در سال گذشته برای گذری یک روزه به گرنادا آمدند، در مدتی که در بندر بودند به ندرت پولی خرج کردند. صرفاً چند تنی از فروشندگان دوره گرد و رانندگان تاکسی، و شاید تعدادی هم از راه تمیزکاری، گارسونی و تعمیرات توانستند مبالغی جزیی از قِبَل توریسم به دست آورند. و این برای هیچ کشوری یک اقتصاد بادوام محسوب نمی شود. این کماکان همان اقتصاد کشتزاری است که اندکی تغییر قیافه داده شده است.
انگار که گرنادا به اندازة کافی مشکل نداشت که در سال 2004 توفان امیلی و در سال 2005 توفان ایوان گریبانگیر آن شد. 90 درصد درختان گردو (که از لحاظ اقتصادی برای این کشور مهم اند) و 90 درصد خانه ها به کلی از بین رفتند. امروز اگر گذرتان به مناطق کوهستانی بیفتد، می توانید خرابی ها را مشاهده کنید. اکنون پس از حدود یک سال و نیم، با وجود ارسال کمک های کشورهای خارجی، دولت از همه طرف با انتقاد و با اتهام مدیریت بد و حیف و میل کمک های جنسی و نقدی از سوی گروه های اجتماعی رو به روست. آنچه وضع را از این هم بدتر کرد، پیشنهاد اخیر دولت برای افزایش 5 درصدی مالیات بر حقوق بود. اهالی گرنادا هنوز از خسارت های اخیر کمر راست نکرده اند و با تورمی در حدود 30 درصد دست به گریبانند و اتحادیه های کارگری مخالف افزایش مالیات اند. به گفتة یکی از زنانی که در تظاهرات کارگری برضد افزایش مالیات شرکت کرده بود، "آیا می دانید که بچه ها نمی توانند هر روز به مدرسه بروند چون پول کافی برای خرید بلیط اتوبوس ندارند؟ از خود گذشتگی باید از بالا شروع شود. چرا بعضی ها باید بیشتر و بیشتر پول در می اورند در حالی که کارگران کمتر و کمتر می گیرند؟"
سخنرانان یکی پس از دیگری از سیاست های دولت انتقاد کردند و مردم را به مبارزه برضد قانون مالیات ها فراخواندند. خشم و اعتماد به نفس در فضا موج می زد ولی آنچه کاملاً محسوس بود، درک لزوم مبارزه برای عدالت اجتماعی بود. به گفتة یکی از سخنرانان "این مسئلة نان و آب است." روزنامه های محلی اتحادیه های کارگری را متهم به "داشتن انگیزه های سیاسی" کرده اند. ولی روشن است که مسائل مربوط به نان و آب خواه و ناخواه به بحث های اقتصادی منجر می شوند که آن نیز به نوبة خود به جدل های سیاسی می انجامد.
دنیا این گونه می چرخد. و برای همین است که بذرهای انقلاب هرگز از بین نخواهند رفت و همیشه بارور خواهند ماند. در پی اعتراض های گستردة مردم، در ماه فوریه دولت مجبور شد میزان افزایش مالیات را به 3 درصد کاهش دهد.
بازگشت
|
|